تبليغاتX
اين حديث کسي است که گمشده است در نگاهي





















اين حديث کسي است که گمشده است در نگاهي

وقتی جدی می شوی برای گفتن حرف ها مهم,وقتی با یک کوله بار سنگین دلهره می آیم سراغ تو و یک دو جمله از همه ی آنچه هست را می گویم,وقتی می شنوی و می پرسی و برایت مهم است که بدانی این روز ها چرا چشم هایم غمگین است.وقتی نقش کوه می شوی در دنیایم و اجازه می دهی یک عمر به تو تکیه کنم,حتی اگر زمان این عمر به قدر یک لحظه باشد,وقتی دوستانه کنارم می ایستی و سر به سرم می گذاری برای روزمرگی های دوست داشتنی مان,وقتی بحث های فلسفی مان خسته ات می کند و باز پا به پایم می آیی و حرف می زنی و گوش می دهی,بیش تر از همیشه دوستت دارم.

می دانی همه ی زندگی را می شود در همین لحظه ها جا داد.لحظه هایی که صادقانه زندگی می کنیم.

دوستی ات را بیشتر از هر چیزی دوست دارم.همین را فراموش نکن .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت9:51توسط فائزه | |

 

سرزده بیا

کمی آشفتگی بد نیست

آن وقت

تکاندن شانه های پر غبارو

مرتب کردن موهای پریشانت٫

بهانه ای می شود برای زندگی

بی هوا بخند

کمی سر خوشی بد نیست

آن وقت

خیره شدن به شیرینی لبخندت

و خندیدن به هوای خنده ات٫

بهانه ای می شود برای زندگی

غافلگیرم کن

باید بهانه ساز باشی برای زندگی

این رسم عاشقی ماست

یادت باشد !

+نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت17:30توسط فائزه | |

در دلتنگی هایم سال هاست زندگی می کنم...سال هاست بدون چشمانت در تاریکی دنیایم سر گردان می چرخم به دنبال نوری...از دستان من تا دستان تو سال ها راه است

از نگاه تو تا چشمان خسته ی من دنیایی فاصله است...

تو نمی بینی ام ...نمی خواهی شریکم باشی در ثانیه هایی که تنها آرزویم حضور توست...

چه دورند روزهای شادم...چه دور و چه تاریک....انگار سال هاست که تنهایم...انگار از حضورت قرن ها گذشته است

هنوز جا مانده ام در تمام آن دقایق ... جا مانده ام در ثانیه هایی که صدای خنده هایت مرا شاد میکرد... چشمانت ازآن من بود و من به اندازه سال ها زمان داشتم برای سیر دیدنت...

روزهایی که در کنارت چون فرشته ی کوچکی در ابرها زندگی می کردم و تو همان دعای اجابت شده ام بودی...

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت13:33توسط فائزه | |

شادی من به خاطر درخت هاست که در سوز زمستان برهنه بودند ... می لر زیدند....

و حال بهار رخت نو تنشان میکند.

اینجا هیچ گلی گمنام نیست

ببین...

ببین علف ها و گل ها از سر و کول هم بالا میروند  ... بازیگوشند....

 

پ.ن:قسمتی از متن لحظه ی تحویل سال(شبکه۲) بود.فکر کنم از محمد صالح علا

متن کاملشو ندارم ولی میدونم که خیلی زیباست...

سرچ کردم نتونستم پیداش کنم اگه دارین ممنون میشم بهم برسونین..

سال نو همگی مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت15:22توسط فائزه | |

ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ

ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁ ﺳﻤﺎﻥ

 ﻫﻢ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ

 ﺳﻬﻢ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺑﺎﺭﺍﻧﺶ  ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ

 ﺳﻬﻢ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﺶ    ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻦ

ﺗﻨﻬﺎ ﮐﻤﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت18:39توسط فائزه | |

ناگهان پرده بر انداخته اي يعني چه

مست از خانه برون تاخته اي يعني چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب

اين چنين با همه در ساخته اي يعني چه

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي

بازم از پاي در انداخته اي يعني چه

سخنت رمز دهان گفت و كمر سر ميان

زين ميان تيغ به ما آخته اي يعني چه

هر كس از مهره ي مهر تو به نقشي مشغول

عاقبت با همه كج باخته اي يعني چه

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار

خانه از غير نپرداخته اي يعني چه



پ.ن1:سينه مالا مال درد است اي دريغا مرحمي

پ.ن2:هوا خواه توام جانا و ميدانم كه ميداني !

پ.ن3:يا رب آن آهوي مشكين به ختن باز رسان

پ.ن4:سخن اين است كه ما بي تو نخواهيم حيات...


+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت22:53توسط فائزه | |

رویا که محال باشد

دامن چین دار با گل های ریز و صورتی می پوشم

روی ایوان کنار گلدان های شمعدانی می ایستم..تکیه میزنم به ستون آهنی ایوان

و یک لبخند عمیق رو به تو

تو...دوربین به دست

پشت سرت آبی پررنگ دریا

کنارت بوته های گل

"میگویی" آماده؟

رویا که محال باشد

خستگی شانه هایت را خنده های ریز و حرف های عجیبمان پاک می کند

رویا که محال باشد

تو به درهمی زندگی لبخند میزنی

به شرط خنده های من !

+نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت20:38توسط فائزه | |

سکوت می کنم

درست همین حالا

که باید

دوست داشتنت را

فریاد کنم

در چشم هایم وسعت یک دشت نفس میکشد

ومن دلم قناری کوچکی است

بی تاب بهار

اینجا

برف می بارد پشت پنجره

صدای تو

قناری کوچک دلم را

به مهمانی گرم عشق دعوت میکند

در را باز کن

این دشت رو به بهار تازه خواهد شد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت14:33توسط فائزه | |

من در کشاکش اینهمه تلخی تنها تو را خواسته بودم . من در میان تمام رویاهای بی سرانجام ٬ به تو دلخوش کرده بودم . در هجوم اینهمه دلواپسی به تکیه ی شانه های تو ایمان داشتم . برای خنده های کودکانه ی نگاهی پاک ٬ به مهربانی حریم تو دل باخته بودم و در بند بند قصه ی بودنت ٬ رشته های دلم را گره می زدم...  

حالا تو هستی و من ... نمی دانم . حالا من هستم و تو ... نمی دانی!  

حالا قصه ای نیست برای سرانجامی خوش. قصه ها را باد برده بود انگار برای رویای دخترکی دیگر ... حالا من می نویسم و تو می خوانی. .. حالا تو مشق می کنی و من می شمرم ... حالا از ضربه های زمان دلگیر می شوم و از نبودنت ... حالا تو دلواپس باران نگاه خسته ام می شوی شاید ...

من تنها تو را خواسته بودم . در همان قصه ی عاشقانه ... در امتداد همان کوچه ... کنار پرچین همان لبخند ... تنها تو را خواسته بودم حتی در تفالی آنی از رازهای حافظ... صدای تو هنوز جاری است ... تنها منم که چشم بسته ام به انتهای قصه ...

بنویسم ؟ بنویسم از کوچکی دلهایی که دلتنگ این پایان است ؟ بنویسم کوچکم ؟ بنویسم که هنوز مشق عشق می کنیم و هنوز برای به انتها رسیدن این هم صدایی زود است ؟

می نویسم ٬ که هستم ... که خوبم ... که هنوز تو هستی ... که هنوز خوبی... حتی اگر سهم من میان لحظه های زندگیت به قدر خواستن تو باشد باز می نویسم که : قصه بی غصه ! اما تو باورش مکن

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت13:33توسط فائزه | |

دور است حالا رد این لحظه ها و نم آن چشم ها . دور است حالا هوای تو با دل من . دعا نوشته ام گوشه ای برای عاقبت به خیری چشم هایمان . هوای دیگری اگر بود با دلت ٬ کاش هوای دلت را داشته باشی . دور است حالا غم این سطور با غم قدم هایت . این قصه ناآشناست با من . راوی اش غریبه ای است با دست های بیرحم . راوی اش مرا نمی شناسد و تو را حتی ... می نویسد برو ٬ می روم . می نویسد بخند ٬ می خندم . می نویسد بمان ٬ می مانم . اما دل بستن نمی دانم . راوی اش بی دل است و دلبستن نمی خواهد . به قول آن مصرع عزیز "بعد از این اگر باشم در نبود خواهم بود " ٬ راوی همین را می خواهد . دور است حالا قصه ی چشم هایت با غصه ی چشم هایم . نه تو می خوانی و نه من . باران که بزند خیس رویای گذشته ام . باران که بزند عاشق لحظه های پیش رویی . دور شده ام از آشنایی دست هایت . غریبه شدن اراده نمی خواهد ٬ آوار می شود روی سرت و یک روز چشم باز می کنی و می بینی نه تو آنی که بودی و نه من . حالا دور است دست نوشته های تو و شوق شنیدن های من . حالا دور است ذوق من برای خواندن و صبر تو برای شنیدنش . مدتی برف باریده اینجا و خیالم راحت است که ردپای ما را دیگر کسی نخواهد دید . آن ردپاهای مردد روی سنگفرش های بی پایان . حالا دور است منظره ی نگاه تو از امتداد پلک های من . خورشید که می رود برای وداع می دانم امتدادش می رسد به نفس های تو . دست تکان می دهم برایت . غریبگی نکن ... منم !

راستی بیا آشنا بمانیم . نمی خواهم یک روز در ازدحام خیابان ٬ آشنا مردمکانِ تو را ببینم و بمیرم برای سر هم آوردن یک سلام ساده . بیا آشنا بمانیم . آن وقت اگر روزی در ازدحام این جهان دیدمت ٬ لبخندی و سلامی و ... یک علیک سلام ! قبول ؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت22:19توسط فائزه | |

گفتم:

آسمان هم شبیه توست

لجباز و مغرور...

نه می بارد

و نه می تابد.

گفتی:

نه حرف تو ـ نه حرف من.

حالا که باران می بارد

بیا قراری بگذاریم

هر قطره اش

یک بوسه‌

لجبازی را کنار بگذار

بگو

بدهکاری یا طلبکار؟

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت20:18توسط فائزه | |

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم

   که از وجود تو مویی

              به عالمی نفروشم....

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت23:14توسط فائزه | |

پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد

+نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت13:9توسط فائزه | |

لباس هايت را آويزان كن

تن از خستگي بتكان

بگذار احساس كنم تازه از راه آمده ام به اين زودي ها نمي رود

هميشه دلم ميخواهد لباس هايم كمتر از رخت آويز ها باشد، وتا هر جا كه در باز وبسته مي شود و لباسي برود در كمد جا خوش كند رخت آويز داشته باشم

لباس هايت را آويزان كن،تن از رخت و خستگي بتكان و رخت آويز هارا از برهنگي برهان

لباس به آنها خيلي مي آيد

و تو همين كه در دكمه ي لباست فرو رفته اي ومبل را براي نشستن حرص مي دهي، من غزلي آماده ميكنم تا با هم بنوشيم و قافيه تعارف كنيم.

لباس هايت را آويزان كن...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت20:43توسط فائزه | |

اينجا دارد برف مي بارد

چاي من هم كه هميشه به راه است

شال و كلاه ميكنم زير برف راه بروم

بيخيال اينكه حالم خوب نيست

بيخيال اينكه من هنوز بيمارم

بيماري من عشق است كه درماني برايش نيست

اينجا دارد برف مي بارد

و من باز عاشق شده ام

و دستهايت را ميگيرم زير برف با تو قدم ميزنم

و هوايي جز عطر تو را نفس نمي كشم

اينجا دارد برف مي بارد و من چه عاشقم امشب...



پ.ن:اين اولين برف سال نود هست...يه برف پاييزي و قشنگ و غير منتظره...

غير منتظره هميشه به آدم ميچسبه...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت17:43توسط فائزه | |

چنان در قید مهرت پایبندم...

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت23:9توسط فائزه | |

منم میان این هیاهو و باران و باران...

که نام زیبای توست و راه نجات من

چقدر حالم بارانی است و هیچ کس نمی فهمد

و همه میگویند خوب باش

بعضی ها هم میگویند خسته شده ایم از بس حالت بد است

و من میان این آدم های غریبه تنها تو را دارم باران

تا زیر هوایت قدم بزنم وخیس شوم

و از تو لبریز

حالا اصلا مهم نیست کسی من را نمیفهمد

فقط میدانم این روز ها خوب نیستم...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت22:12توسط فائزه | |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت19:0توسط فائزه | |

قاصدک هان  چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی اما...

گرد باغ و بر من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری... نه ز دیار و دیاری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس.. بر آنجا که تو را منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کورند وکرند.. دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ با دلم میگوید:

دروغی تو دروغ   که فریبی تو فریب...

قاصدک هان..ولی آخر....ای وای

راستی ایا رفتی با باد؟ . . . . . با توام   هان!

کجا رفتی    آی ؟!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟!

مانده خاکستر گرمی جایی در اجاقی؟

طمع شعله نمی بندم  خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک!

ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند...

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت19:50توسط فائزه | |

نه چنگ میخواهم

نه تخم طلای غاز جادویی را !

فقط چند لوبیا که مرا به آسمان برساند

فقط چند لوبیای ساده ی سحرآمیز !!!!

 

پ.ن:

چه لذتی دارد بالا رفتن از آسمان...

+نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت20:37توسط فائزه | |

 چفدر این آدمها کجند!

درخت ها  خانه ها وحتی...

همه چیز دارد کج میشود

چشمانم هم کج شده اند انگار

"ودیگر کسی برج پیزا را کج نمیبیند!"

.

.

کاش خراب شود این بنا

تا دوباره بسازیمش

دنیا را میگویم...

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت18:53توسط فائزه | |

 

چقدر دوست داشتني است روزهاي آمدنت

كاش مي توانستم هرسال روز تولدت را در حرم نفس بكشم

شب تولد تو كه مي شود حرمت از آسمان پر ستاره نيز پر ستاره تر مي شود

چقدر آدم اينجاست كه در هفت آسمان غير از تو ستاره اي ندارند

تو امشب به دنيا آمدي تا ستاره همه ي بي ستاره ها باشي

اين را بارها از كبوتران حرمت شنيده ام

يا غريب الغربا...!

درختان صف به صف شكوه جاودانه  ي

امدنت را به تماشا ايستاده اند و آبشارها قد كشيده اند زلالي و سرفرازي نگاهت را..

جاده ها شوق رسيدنت را سراسيمه دويده اند .... بوي تو وزيدن گرفت و تمام گردنه ها به سمت مدينه چرخيدند... تمام دشت ها پيراهن گل به تن دارند

يا غريب الغربا...!

شور آمدنت چه رستا خيزي بر انگيخته در چهار گوشه عالم،پلك كه وا ميكني تمام شادي ها متولد ميشوند...

باتو خو شبختي و رستگاري هميشگي است.

نزول جاودانه مهربانيت بر شوره زار غربت و تنهايي زمين خجسته باد...

+نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت23:47توسط فائزه | |

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را

تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی

در من اثرٍ سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست

از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنٍ مان را که چشیدیم

وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینم بر این جغد نشسته

یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقٍ من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را


پی نوشت:

 از صبح درگیر این شعرم...

+نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت20:23توسط فائزه | |


خاك قدمگاه قدمهاي ملكوتي تو شد

و فرشته ها زائر هميشگي ات،تا به هر بهانه به زيارت چشمان روشنت بيايند و بوي خوشت را براي آسمان ها سوغات ببرند...

حرمت قبله ي دلهاي شكسته است،جهان نگراني ها و غم هايش را همين كه به پنجره فولاد تو گره ميزند آرام مي گيرد

مرا كبوتر گنبدت كن آقا  ...

سر گرداني ام را سامان بخش،يا امام رئوف من به ولايت و محبت تو پناه آورده ام

مرا از هواي دل انكيز ولايت سرخوش كن

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت18:2توسط فائزه | |

غريب نيستي

اين همه عاشق،اين همه كبوتر        ... دور تو حلقه زده اند

و گنبد تو سبز تر از گلدسته هاي محبت است

آنگاه كه شكوفه ي دعا گل مي دهد ،

وعشق به مهرباني هر چه تمام تر تورا در آغوش ميگيرد

غريب نيستي

غريب ماييم كه از درك حضور تو عاجزيم...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت19:23توسط فائزه | |


ميان همهمه ي برگ هاي خشك پاييزي

                     

                                 فقط تو مانده اي كه از بهار لبريزي...

+نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت11:51توسط فائزه | |

 

وقتي مي گويم با من بمان يعني:

آرزوهايم

دارو ندارم

لحظه هايم

نبود هايم

زندگيم

عشقم

شادي هايم

نشايد هايم

بايد هايم

قسم هايم

شباهت هايم

بي شبيه بودن هايم

حرصم

منعم

غريبي ام

آشنايي ام

اميدم

نا اميدي ام

سوال هايم

جواب هايم

تعجب هايم

لذت هايم

غم هايم  حتي

شتابم

كندي ام

و دلخوشي ام .....توهستي

وقتي مي گويم با من بمان،تو دايرة المعارف هست كسي را مطالعه كن.

براي من هماني.....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت21:55توسط فائزه | |

 

به آسمان نگاه نمیکنم

بس که ستاره زد و من بیدار نشستم در ایوان این خانه که خاطره باران خنده های کشدار بی بهانه ی توست هنوز...

آن قاصدک ساکت بی خبر امشب هم همسفر نسیم بود و از پیش چشم منتظرم گذشت و چسبید به سینه ی دیواری که خانه ی مارا از همه ی دنیا جدا میکرد

چه جادویی توی پستوی نگاهت جا کرده بودی بانو    که آفتاب گردان باغچه رو بر نمی گرداند از این خانه به خورشید.!..

هر قدر شب نقره ی مهتاب بپاشد روی این پیاله ی خنک آب وعطر شب بو و رخسار شمعدانی ها برقصند دراین ذهن آشفته ی تنگ

هر چه از این کوچه ی بی رهگذر نسیم بوزد به صورتم...وآن ستاره ای که قرار کرده بودیم مال ما باشد تاهمیشه سوسو بزند وبرق بتابد کنج این چشمان بی فروغ

بی لطف حضورت چه بی صفاست..

قرار نبود نباشی!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت21:25توسط فائزه | |

 

روزها را برگ برگ شمردیم

فصل ها را دویدیم تا صبح   دویدیم تا درخت تا آب تا پرنده تا خورشید

تا به تو برسیم ای صبح فروردین که ناگهان زیبا هستی

زیبا سلام

زیبا
هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر وکوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طرّی بالایت در تندباد عشق نلرزد
زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای حوصله دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است
من دزد شعر های چشم تو هستم
زیبا
کنا حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا
ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم بر حول این مدار
زیبا
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت20:8توسط فائزه | |

دست مرا گرفته ای و راه می بری

یادت بماند از جلوی باغ بگذری

یادت می آید از بدن باغ رد شدیم

رفتیم تا درخت پر از سیب دیگری

گفتم تو می توانی از این سیب های سرخ

یک سیب سرخ کم کنی و کم نیاوری؟

گفتی: بله  چرا نشود  این که ساده است

اما بخواه جان خودت چیز دیگری

امروز از حوالی من دور می شوی

آیا چه کرده ام که تو از من مکدری؟

امروز تا کنار در باغ آمدم

گفتم مگر تو از جلوی باغ بگذری

مثل نسیم مثل صدا راه می روم

احساس می کنم تو مرا راه می بری

من باورم شده است که تو باور نمی کنی

                                              من زود باورم.. تو چرا دیر باوری؟؟...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت18:13توسط فائزه | |